تبليغاتX
فقط یک دقیقه گوش کن

فقط یک دقیقه گوش کن

حرف‌هايي از جنس احساس

برای یک لحظه خواب طلایی شانه هایت هزار کلمه کهنه پاره را به سرانگشت خسته ام رفو می کنم کاشکی دوباره شاخک های نقره ای رنگ ات را به آفتاب تبسم لب های پر از کلماتت بسپاری شاید سیراب شوم. هنوز هم آیا می دانی برای حس نمناک چشم هایت چه قدر بی بهانه دل تنگ ام؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 1:44 AM  توسط آناهيتا  | 

می خواستم برای پسرم باشم تا ابد. لبخند بزنم تا ابد. در حس ساده ی یک گل سرخ لبریز شوم تا همیشه ی دنیا! اما هنوز چیزی مرا به گذشته پیوند می زند آن هم تویی. مانده از غبار سالیان گذشته. تکدریُ غمیُ دردی نگفتهُ هقی که نباریده. پس کی می شکنی؟!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 5:56 PM  توسط آناهيتا  | 

چه سکوتی از پس هزار سال بی خبری. نه صدایی که آرامش تهوع آور کابوسی را بشکافد و نه فریادی که بیداری هزار ساله را به صبحی پیوند بزند. هزار بار شاد از نبودن ات ای ترس ای نا امیدی که من این راه را نه به خود آمده ام که چشمانی نگران... هماره لبخند مرا بدون حضور تو آرزومندند.

چه گفتم؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 7:17 PM  توسط آناهيتا  | 

امشب بعد هزار سال دل تنگی باز به یاد تو اعصاب ام خرد می شود به جای خوش حالی. کاش برای همیشه باور کنم حضور تکراری تو مثل آسمان این حوالی هیچ گاه باران نخواهد داشت. پس مرا و همیشه گی مرا ترک کن. هجو هایم نثار تو باد و زهر خندام هماره همراهت. حالا تا تهوع سال ها سکوت را بالا نیاوردم برو!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 10:9 PM  توسط آناهيتا  | 

تولد يك كودك

هولحق

در آستانه‌ي تولدي مردي كه مرا باران مي‌ناميد و نام مرا از شب به الهه‌ي آب و روشني و روز تغيير داد مردي كه تمام حالايم را مديون مهرباني‌هايش هستم با خودم عهد مي‌بندم با او همان كنم كه باران كه آفتاب كه روشني.

مرد من در چهارمين روز از چهارمين ماه از چهارمين ‌سالِ دهه‌ي پنجم هزار و سيصد بدنيا آمد. شايد اگر من بودم مي‌رقصيدم و شايد آسمان همان شب كويري با رقص ستاره‌ها چراغاني شده بود. شايد در آن روز رودخانه‌ي خشك شهرشان پر آب بود و به عكس ماه بوسه مي‌زد و سايه ماهتابي تمام آب‌انبار‌هاي تنهاي شهرشان با هم تاريخ درام دنيا را مباحثه مي‌كردند و كلمات طبيعت به اوج رسيده و نوشته مي‌شدند.

حالا شب با تمام دل‌فريبي‌هايش كه دل‌تنگ شبي هستند كه او به آسودگي همان شبي كه متولد شد بخوابد!

 قصه‌ي عجيبي‌ست تولد‌امان! اگر نگوييم و نخنديم و گاهي براي غربت زدگي‌ابدي‌امان گريه نكنيم! در آستانه‌ي تولد مردي كه هنوز كودكي‌هايش را بدون دروغ به دوش مي‌كشد بايد تا ابد هم‌بازي خوبي باشم! ميلادم تولدات مبارك باد براي دنيايي كه آرزوي گام‌هاي مردماني بزرگ را در روز تولد تك‌تك‌امان دوباره دوره مي‌كند!

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 2:2 PM  توسط آناهيتا  | 

گله گذاری

هوالحق

بعد از شايد هزاران سال از زماني كه خود را مي‌شناسم با حرف زدن آزاد شدم. آزاد از سانسورهاي خودم براي خودم. براي رهايي روحم.

واما تلوزيون.

يك كار كوچك براي تلوزيون فارس. از مجراي طراحي صحنه براي يك تله‌ته‌آتر! چه بگويم فقط فهميدم كه نبايد خودم را دست كم بگيرم. وقتي كارگردان تلوزيوني بدون اينكه بخواهد مرا ببيند براي خرد كردن‌آم مرا دنبال پوست دباغي شده فرستاد با خودم گفتم ديگر بايد آستين‌ها را بالا زد! بس است درجا زدن. و از ته دل‌ام از خدا خواستم كه يك جايي بتوانم به او نشان دهم كه ديدن آدم‌ها از بالاي نوك دماغ يعني چه! و اين ديشب امكان پذير شد. فقط لازم شد كه همه جمع شوند و حرفي بزنم كه طرف اصلاً تا حالا به گوشش نخورده! و آن وقت سكوت كنم تا در سكوت وحشت‌ناكي كه با نگاه‌هاي منتظر در‌آميخته به تته پته بي‌افتد. خدا مرا ببخشد. اما تقاص همه‌ي بچه‌هاي ته‌آتري بود كه در اين مجموعه خودشان و توانايي‌هاشان ديده نشد! و بدتر از همه مردي كه نام استادي را فقط به‌خاطر محاسن سفيدش يدك مي‌كشد كه مثلاً از دهه‌ي 40 تا حالا دارد كار ته‌آتر و تلوزيون مي‌كند و ما نمي‌دانيم براي خاطر ته‌آتر بوده يا اينكه فكر مي‌كرده گلي به سر تاريخ ته‌آتر مي‌زده! هر چه بوده من كه ديگر حال‌ام از ته‌آتر دهه‌ي 40 بهم مي‌خورد و ديگر تا استادي كسي بر من محرز نشده به هيچ بني بشري استاد نمي‌گويم. حالا اين مرد چه كرده با من و اين گروه بماند. ولي شما را به خدا بياييد اين قيد‌ها را به نه سرانگشت سياست و محافظه‌كاري بل به كليد دانش و كار باز كنيم تا كي بايد از پستوهاي پيش‌كسوت‌ها خاك نثار گلويمان بكنيم. مرد مومن بدون دانستن معلومات من دارد برايم از تفاوت ته‌آتر و تلوزيون حرف مي‌زند آنهم به چه شكل ابتدايي و مسخره‌يي. آن وقت وقتي از فيلم قديس ترز برايش حرف مي‌زنم ....

و بالاخره  دوستان اصفهاني ما آمدند و رفتند. حالا مي‌فههمم كه چه‌قدر دلم هم‌صحبت‌هاي باشعور مي‌خواهد!

درود بر همه‌تان!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 1:40 PM  توسط آناهيتا  | 

جشن واره ی بهار نمایش

جشنواره‌ي بهار نمايش امروز به پايان رسيد.با تمام اشتياقي كه براي ديدن كار داشتم از ديدن كارها حسابي كلافه شدم.راستش من كه هنوز خود را عددي نمي‌دانم داشت غصه‌ام مي‌شد چه برسد به آن‌هايي كه دستي بر آتش دارند.

اولين مشكل‌ها هم از صحنه

راستش به ما ياد داده بودند كه بايد به‌گونه‌يي صحنه و تماشاچيان را بچينيم كه به نفع كار باشد نه مايه‌ي آزار.حالا مي‌بينيم كه در جشن‌واره‌يي كه نام ته‌آتر دانش‌جويي را يدك مي‌كشد اولين اصول ته‌آتر و صحنه رعايت نمي‌شود.راستش كاشكي به هر كاري اجازه مي‌دادند كه در دو گونه متفاوت اجرا شود آن‌وقت اتفاقات خوبي مي‌افتاد. يا شايد بتوان گفت كه در اجراهاي كف هيچ اتفاقي نيفتاد!

هيچ‌كس هم دوست نداشت بيايد بپرسد مثلاً تماشاچي محترم، مخاطب گران‌قدر نظرت مي‌گيرد يا نه؟ چون به نظر مي‌آمد بعد هم به يقين رسيد كه آقايان فكر مي‌كنند آن‌قدر مي‌دانند كه دهن واكنند اطلاعات بيرون مي‌ريزد. راستش آقاي همت حرف‌هاي قشنگي آن‌جا زد. ولي كو گوش شنوا! گفتند كسي كه فكر كنه كارش كامل و تمامه واقعاً كارش تمامه!

نور هم بحث جالبي بود. نور آمده بود تا يك‌سري بيچاره را كه مثلاً نامشان مخاطب است را كلافه كند و تمام. غافل از اينكه بابا اولين وظيفه‌ نور مرئي كردن صحنه هست بعد جنگولك بازي كه كاشكي جنگولك بازي بود! اداي هر چيزي بود تا چيزي كه بشود نامش را طراحي نور گذاشت.

در حيطه‌ي بازي‌ها هم من چه بگويم. بهتر است تا انگ بي‌سوادي بهمان نزدند تا همين جا كه لااقل تخصص‌اش را داريم پيشتر نرويم.

مي‌ماند محيط سالم و خوبي كه توي اين جشن‌واره چند سال گذشته برقرار بود. راستش مرا ياد دوران دانش‌جويي خودم در هنر‌هاي زيبا مي‌انداخت كه آن‌هم اساتيد كه مثلاً جايزه نگرفتند با پا آمدند تويش.

ولي آدم‌هاي مهرباني هم بودند كه من از ديدن‌اشان حسابي سر ذوق آمدم. خانم عباسي با آن دوربين‌اش.

آقاي آورند با مهرباني هميشگي‌اش. آقاي رشيدي با تلاش زيادي كه داشت و خيلي‌هاي ديگر كه خيلي وقت‌ها دوست داشتم كمك‌اشان كنم اما به خاطر اين‌كه لاي دست و پاشان نباشم كنار رفتم. حيف كه به خاطر جايزه خاطره‌ي اختتاميه كمي فقط كمي كدر شد.

يا علي.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 7:39 PM  توسط آناهيتا  | 

هوالحق

سردرد سردرد.

آن‌هم دقيقاً وقتي كه مي‌خواهي روز‌هايي را كه همه حسرت‌اش را مي‌خورند، روز‌هاي تعطيل زود تمام شود تا با شتاب و اميدي كه به‌دست آورده‌اي مثل اسب رام و سركشي بتازي. آن‌وقت نمي‌داني چه‌را و چه‌طور مي‌افتي آن‌هم با سر. يك‌هفته از زندگي من فقط به اين گذشت كه ميلاد به‌زور بيدارم كند تا غذايي بخورم و خودم هم به‌يادم نمي‌ايد كه چه‌قدر درد داشتم و پشت هم مسكن. مسكن.

حالا هنوز هم درد دارم.او نيست و هوا كه به تاريك‌ي مي‌رود درد دوباره شروع مي‌شود و شب‌ها مثل ماليخوليا و پر از كابوس است.فقط چه خوب كه آرامش پوست نرم و مهربان مادر هست تا وقتي درد دارم روي سرم كشيده شود.

چه‌قدر خوب بود كه زن قوي و محكمي مثل مادرم بودم.من همه چيز مادر را دارم جز همين تحمل درد‌اش را.

چه‌قدر دلم براي يك جست ناگهاني و پور شور تنگ شده است.

همه چيز اين روز‌ها كش مي‌آيد.كش.

و تلفن‌هاي مكرر از دور و نزديك مرا نجات نمي‌دهد.

بايد دوباره شروع كنم...

باران بهانه‌ي خوبي‌ست براي بهتر شدن حتي به اجبار

يا علي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 0:0 AM  توسط آناهيتا  | 

سي و يكم

دريغا خودخواهی‌هایِ زيادی وجود دارد برایِ زني مثلِ من

آرزویِ پريدن از بلندترين قله‌یِ هيماليا

و يا بردنِ بزرگ‌ترين برگه‌یِ شانس

و يا نقاشی كردن

زيرِ اين برگ‌هایِ تاك

زيرِ اين سكوت كه نه سكوت، بل‌كه سكوت است

و جريانِ خنكي اين لابه‌لا ترانه‌یی قديمی را می‌آوازد

و آفتابی كه به ما رنگ می‌دهد

هيچ چيزی نيست كه مرا بی‌آزارد يا آرام‌ام كند.

همين.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 4:40 PM  توسط آناهيتا  | 

شاگردان من

دل‌ام مي‌سوزد. ولي چاره‌اي ندارم.از محيطي كه براي‌ام درست كرده‌اند مجبورم كه سر چشم‌هاي بي‌گناهشان خالي كنم.نمي‌دانم شايد به اين خاطر كه هنوز بچه ندارم دوست‌اشان دارم يا به اين خاطر كه حق‌اشان ضايع مي‌شود. با آن‌ها ... نه با آن‌ها مثل بچه‌ي كوچك هم‌سايه صحبت مي‌كنند.من دوست دارم با آن‌ها دوست باشم و مي‌دانم همين فردا كه چشم باز كنم، آن‌ها مثل درخت لوبيا‌ي اسرار‌آميز سر به آسمان گذاشته‌اند و من به گرد‌اشان هم نخواهم رسيد.

فكر هم مي‌كنم گاهي وقت‌ها خيلي نصيحت‌اشان مي‌كنم. زمان تحصيل خودم عمراً اگر معلمي مي‌توانست به من چيزي بگويد يا نصيحتي كند. به‌هر حال با تمام اشكالاتي كه دارند خيلي خوب‌اند.من هر روز با چهره‌هاي جوان و شاداب‌اشان احساس جواني مي‌كنم.دل‌ام مي‌خواهد قدر تمام لحظه‌هايي را كه با آن‌ها مي‌گذرانم را بدانم. گاهي هم توي چهره‌ي بعضي‌شان دردي هست كه انگار ناخودآگاه از پدران و مادران‌اشان به ارث برده‌اند.

همه‌ي ما و همه‌ي آن‌ها از يك درد بزرگ رنج مي‌بريم.

كاشكي‌ مي‌شد براي خودمان كاري كنيم.

شاگردان من ... خيلي بي‌گناه‌اند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 11:38 PM  توسط آناهيتا  |